بیکاری، همچون ویروسی بیصدا، به جان اقتصاد افتاده و علائمش را در هر کوی و برزنی فریاد میزند؛ حتی اگر چشمها بر آن بسته باشند. میگویند تب بیکاری فروکش کرده و نمودارها نزولیاند، اما واقعیت کف خیابان، چیز دیگری میگوید.
از بهار تا تابستان ۱۴۰۴، چیزی معادل ۱۶۵ هزار شاغل، گویی در مه غلیظی ناپدید شدهاند. اشتباه نکنید؛ این کاهش آمار بیکاری، محصول رونق نیست، بلکه حاصل «اخراجهای پنهان» و «ناامیدی جمعی» است.
سقوط نرخ مشارکت اقتصادی از ۴۲.۲ درصد در بهار به ۴۰.۸ درصد در تابستان، یعنی خروج لشکری از خستگان که دیگر حتی نای گشتن به دنبال کار را هم ندارند.
این ۱۶۵ هزار نفر، اعداد روی کاغذ نیستند؛ آنها فروشندهای هستند که به قفسههای خالی مغازه خیره مانده، باریستایی که در کافهی سوتوکور، ساعتها را میشمارد و آرایشگری که چراغهای سالنش را یکییکی خاموش کرده است.
شغلها نمردهاند، بلکه در سایهی سنگین رکود، پنهان شدهاند. تورم ۴۲ درصدی، رمق تقاضا را کشیده و قدرت خرید را ۲۵ درصد کاهش داده است.
اخراج در این روزها، نه تنبیه است و نه انتخاب؛ بلکه تلخترین اجبار بقاست. کارگر اخراجی حالا کنج خانه نشسته و حتی رزومهاش را هم بهروز نمیکند، چراکه میداند پشت بسیاری از آگهیهای استخدام، در بستهای انتظارش را میکشد.




