آدمها برای پیدا کردن خانهای ارزانتر، گاهی مجبور میشوند ساعتهای بیشتری از عمرشان را در راه بگذرانند.
صبح هنوز آفتاب کامل بالا نیامده، از خانه بیرون میزنند و شب، خسته و کوفته، وقتی برمیگردند که بخش زیادی از روز گذشته است.
وقتی اجاره در مرکز تهران از توان خانوادهها خارج میشود، نقل مکان به حاشیه شهر راهی برای کمکردن هزینههاست؛ اما این جابهجایی، بهای دیگری هم دارد. سه ساعت در روز، فقط برای رسیدن به کار و برگشتن؛ سه ساعتی که میتوانست صرف استراحت، یادگیری یا کنار خانواده بودن شود.
شهر برای همه به یک اندازه در دسترس نیست. کارمندی که محل کارش ونک است و خانهاش در پرند، باید هر روز فاصلهای طولانی را میان خانه و کار طی کند؛ با انتظار برای وسیله نقلیه، شلوغی مترو و اتوبوس، ترافیک و نگرانی همیشگیِ دیر رسیدن. گاهی یک تأخیر ساده در مسیر، یعنی جا ماندن از سرویس مدرسه فرزند یا رسیدن به خانه درست وقتی که بچهها آماده خواب شدهاند.
این زمانِ ازدسترفته فقط خودش را در خستگی نشان نمیدهد؛ فرصتی است که دیگر برنمیگردد. وقتی رفتوآمد طولانی به بخشی ثابت از زندگی تبدیل میشود، وقت ورزش، دیدن دوستان، یادگیری و حتی یک شام آرام خانوادگی کمکم از برنامه روزانه حذف میشود.
زندگی در حاشیه شهر برای هیچکسی انتخاب دلخواه نیست. تا وقتی مسکن در دسترس و حملونقل عمومی کارآمد نباشد، شهروندان همچنان بخشی از عمرشان را در مسیر خانه و کار جا میگذارند؛ فقط برای اینکه بتوانند هزینه زندگی را تأمین کنند.




