لطفاً به آن پیرمردی که برای دو بطری روغن سرخکردنی ساعتها در صف ایستاده، نیشخند نزنید. او و هزاران نفر مثل او، نه بیسوادند و نه حریص؛ آنها باهوشترین تحلیلگران کف بازار هستند. کسانی که وقتی میبینند روغن ۱۱۰ تومانی یکشبه ۴۰۰ هزار تومان میشود، منتظر تحلیلهای تلویزیون نمیمانند؛ آنها میفهمند که باید همین الان بخرند، چون فردا یا نیست، یا قیمتش دو برابر شده است.
زنی که با دیدن تهماندهی بطری روغن، تصمیم میگیرد کوکو سبزیاش را توی فر بگذارد یا اصلاً قید غذای سرخکردنی را بزند، دارد با پوست و گوشتش مدیریتِ بحران میکند.
وقتی دولت ۴ میلیون تومان کالابرگ واریز میکند و همزمان ارز ترجیحی را حذف میکند، مردم با همان هوش بازاری خودشان میفهمند که این پول، حکم دیهی قبل از جنایت را دارد. آنها میدانند که این یارانه، قرار است پوششی باشد برای گرانی وحشتناک مرغ، تخممرغ و روغن.
مقایسه با دوران احمدینژاد هم شوخی تلخی است. آن ۴۵ هزار تومان، پول ۴۵ دلار بود؛ این یک میلیون تومان، پول ۱۵ دلار هم نیست! مردم صف میکشند چون اعتمادشان را به وعدهی ثبات از دست دادهاند. آنها یاد گرفتهاند که در اقتصاد ایران، تنها کسی که راست میگوید، برچسب قیمت رویِ قفسه است، نه وزیری که پشت تریبون وعده میدهد.
این صفها نشانهی بی اعتمادی است. مردم صف میکشند چون آموختهاند که در اقتصاد ایران، فردا همیشه گرانتر و ترسناکتر از امروز است.




